تبليغاتX
دل دردهـای یک عـدد میـس مـِـــری ll
من اومدم به اين دنياي مجازيت كوچولو...


خوبه؟؟؟


يه اتفاق عجيب ! همينجوري الكي گفت يه چيزي بگم...


گفتم بگو ...


گفت  دلمم مي خواد منم يه جا بنويسم بعضي وقتا ...


گفتم بيا پيشه خودم ...


گفت ميام ...


حالا شايدبياد 



چقد ذوق دارم حالا واسه نوشتنش :)


يكي از دلايل اينكه نمي تونستم بنويسم اين بود كه نوت بوك عزيزم به فنا رفته بود و اين ipad كوفتي هم فارسي نداره و من مجبورم با عربيش بنويسم حالا ...


جمله بندي هامم دارم يه جوري ميكنم كه مجبور نباشم از اون ٤ حرف ممنوعه استفاده كنم :دي


ولي به هرحال به نظر خودمم اين بهونه ها اصلا قابل قبول نيست و كاملا حق با شماس :)


عذرخواهي منو قبول كنين دوستاي مهربونم كه بي نهايت به من لطف دارينو داشتين هميشه و اينكه بهارتون و عيدتون مبارك ...


بالاخره بعد از زمستون و ٥-٦ ماه سرماي سخت فصل مورد علاقه ي منم اومد و بي نهايت از اين بابت خوشحالم ... همين كه خيالم از اين راحته كه تا ٦ ماه هوا كاملا مطابق با خواسته ي منه حالم خوبه ...


عيد امسال براي اولين بار رفته بوديم رشت خونه ي يكي از اشناها با الي اينا و به من بي نهايت خوش كذشت 

اولين بار بود كه ميرفتم رشت و عاشقش شدم ، اصن خيلي خوب بود و من عاشق قدم زدن تو شب تو خيابوناش شدم  ... عاشق بستني منصور و نعمت شدم ... عاشق اون خيابونه شولوغه كه عين وليعصر خودمون بود شدم ... عاشق مغازه هاش شدم كه هرجا سرمو برميكردوندم كلي كفش فروشي ميديدم ...عاشق pizza amir و خيابون فك كنم اسمش golsar وgilan و اينا بود شدم ...


خلاصه كه خيلي خوب بود و من فك كنم اكه بريم رشت من توانايي يكي دو ماه موندن اونجارو دارم ... خيلي خوب بود :)


اومدم عيدو بهتون تبريك بكم دوستاي عزيزم ، ايشالا سال خوبي داشته باشين و بهترين ها براتون رقم بخوره امسال ... من كه خيلي نسبت به ٩١ خوشبينم ، ايشالا واسه همتزن خوب باشه واسه خودمم همين طور ...


ايشلا نوت بوك جان درست شد ميرسم خدمتتون اكرم درست نشد حالا حالاها با اين ipad جون عزيزم ميام مختصر بازم ؛) :***


 

من کلا تب کردن و مریض شدن رو بدون گلو درد و آبریزش خیلی دوس دارم ...

 

ولی تازگیا خیلی کم طاقت شدم تو مریضی و الکی میشینم گریه میکنم !

 

اینجور موقع ها خیلی می چسبه که واسه یکی دو ساعتم که شده بری تو جای کسی بخوابی که دوسش داری و بوی اونو میده ...

 

اونم هی واست سوپ درست کنه و

 

 آبمیوه بگیره و

 

 قرص بیاره واست و

 

 هی بیاد بغلت کنه و بگه واااای چقد داغیی و خوشش بیاد و هی خودشو بچسبونه بهت و

 

 تو هی غر بزنی و بی حال بگی نکن دیوونه ! مریض میشی و

 

اونم بگه به تو چه ! دوس دارم ! و

 

 بعدش هی غر بزنه پاشو بریم دکتر و

 

هی بگه الهی بمیرم ! تو مریض میشی خیلی مظلوم و ناز میشی ! و

 

...

 

اینجور موقع ها تو ناخودآگاه خیلی خیلی زود خوب میشی ...

 

و بهتر از اون احساس میکنی چقد خوبه که واسه یکی مهمی :)

 


 

به نظر من آدما هرچندسال یه بار یه روزایی رو تو زندگیاشون دارن که روند بالارفتن سنشون و عوض شدن تصمیم ها و عقایدشون و عاقلانه تر دیدنشون به زندگی رو با تموم وجود میفهمن و احساس میکنن !!

 

این روزا یه حس تضاد عجیبی داره ...

همین حس قاطی شدن احساس قبل و بعد !

 

خیلی جالبه ...

 

من این روزارو دوس دارم ...

 

خیلی هم تجربه اشون کردم !!

 

خیلی آدمو میبره تو فکر ... یه فکر خیلی خیلی عمیق !!

 

 

دلم میخواد یه روزی هم بشینم و قشنگ پیش خودم اعتراف کنم که بابت خیلی کارهایی که کردم پشیمونم !!

 

حالا اون کارها شاید بد نبوده باشه و به ضرر کسی نبوده باشه و اتفاقی هم نیفتاده باشه ...

 

ولی به هر حال من پشیمونم !!

 

 

 

نمیدونم این حرفای گنگ چیه که میرنم !! اما فک کنم خودم میفهمم ... :)

 

شما هم اگه فهمیدین ! دقت کنین به اون روزها که گفتم تا اون روند رو احساس کنین ...

 

و روزی رو بذارین برای اعتراف پیش فقط و فقط خودتون ...

 

پیش بینی میکنم شاید اذیت شم اما سبک میشم ...

 

:)


 

تازه دارم حال اون خانومای توی کلیپ ها و فیلم هارو میفهمم

 

وقتی کلی آرایش میکنن و با اینکه صبح حمام بودن بازم میرن حمام و خونه رو مرتب میکنن و شمع روشن میکنن و رژ جدیدی که خریدن رو میزنن و مدل موی جدیدی که کشف کردن که بهشون میاد رو درست میکنن و کلی به خودشون میرسن و منتظر میشینن ...

وقتی هی همه ی خونه رو راه میرن و دو - سه ساعت گذشته که نیمده و نمیخوان هم زنگ بزنن ...

 

وقتی غد بازی رو میذارن کنار و یه مسیج میزنن که دلم داره شور میزنه ... خوبی؟

 

وقتی جوابی نمی گیرن و یه بغض گنده تو گلوشون میاد ...

 

وقتی یک ساعت بعدش باز طاقت نمیارن و زنگ میزنن و باز جوابی نمیگیرن ...

 

وقتی انتظار و عشق و دل شوره و بغض و هزار فکر خیال راحتشون نمیذاره ...

 

 

 

از ساعت ۱ منتظرتم !!

 

امیدوارم مثل اون خانوما شب روی مبل خوابم نبره ...

 

 

 


من میگم میذارم میرم و بای میدم ...

تو میگی اگه بری حق نداری دیگه برگردی !

 

ولی من با بغض منتظر میمونم برم گردونی ... میدونم توام منتظری برگردم ...

 

میدونم هردفعه دل هردومون میلرزه از ترس اینکه نکنه واقعا تموم شه !

 

جلو چشمم میاد من که ثانیه ای و لحظه ای از تو با خبرم و باهات حرف میزنم باید چیکار کنم حالا؟!

باید منتظر مسیج کی رو گوشیم باشم؟

باید انتظار بیرون رفتن و خوش گذروندن و دیدن حداقل هفته ای ۴-۵ بار کی رو بکشم؟!

 

دارم دیوونه میشم با این فکرا ولی نمیخوامم از تصمیم منصرف شم که

 

 

بعد از یه ربع تکست میزنی : من و تو که میدونیم بعد از ازدواج و این چرت و پرتام نمیتونیم ازهم دل بکنیم ...

پس بیا بغلم ... دلم برات تنگ شده اون رو سگم اومده بالا ...

 

 

 

بی حرف بی خیال اونهمه اشک و هق هق الکی میشم و میزنم : اومدم ... :)

 

 

* صدقه میذارم ... به چشم اعتقاد دارم !

 

** خانوم ها یا آقایون محترم من گـ .. ـه خورده باشم اگه ادعا کرده باشم خوشگلم ! خب ؟!

دیگه نشنوم !

 

 


 

ناخواسته نوشت :

 

میدونی با اینکــه ۲ ماهه حتی یک لحظه هم ندیدمت نشدی "از دل برود هر آنکه از دیده برفت !!!"

تو هر روز بر دل بیشتر میروی چه از دیده بروی چه نروی !!!

دلم برات نقطه شده :(

 

 


 

یادمه بهمن ۸۶ قبل از ولنتاین یکی از اولین دعواهای بدمون رو داشتیم و من همش میترسیدم که تو بذاری بری و همش داشتم گریه میکردم ...

اما از همون موقع هم دعواهامون هیچوقت هیچوقت طولانی نشد ...

الان این مسیجت که از اون موقع نگه داشتمو داشتم میخوندم :

 

این حرفارو میخواستم ولنتاین بهت بزنم اما الان کتبی میگم که هرموقع یادم رفت بهم نشون بدی و ازم جواب بخوای ! یادته یه شب ازم قول گرفتی؟ میخواستم ولنتاین این قول رو بهت بدم ولی الان قول میدم حتی اگه بدترین اتفاقای دنیا بینمون بیفته تا آخر شمردن دوست دارم ... محاله از اندازه اش کم بشه ! قول میدم ! محاله روزی برسه که از دست کارات بخوام واسه همیشه بذارم برم !

محاله ترکت کنم !

 

میدونی چیه خصوصی؟ به همه ی قولات و حرفات رسیدم تو این ۶ سال !

با اینکه بدترین اتفاقا بینمون افتاد هنوز هستیم و هر روز دوس داشتنمون داره بیشتر میشه ...

میترسم از اینهمه وابستگی ولی بیخیاله همه ی این حرفا ! هنوزم خیلی میخوامت !!

هنوزم با خوندن این مسیجت بعضم میگیره ...

میدونی؟ باورم نمیشه هنوز بهترین و عاشقترینمی :)

 


 

فیلتر شدن به درک !

این جمله ای که بلاگفا وقتی میخوای بری تو مدیریت وبلاگت واست میزنه خیلی زور داره :

 

" وبلاگ شما به دستور کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه مسدود شده است "

 

 

اینکه حالا قالب خوشگلمو از کجا بیارم ؟!

 اینکه چه جوری اونهمه خاطره که نوشتمشون رو دوباره برگردونمشون؟! :(

تو این دنیا فیلتر نشده بودیم که شدیم خداروشکر !!

 

سال ۹۰ خوب شروع نشد !

 

۱۰ روزه که با خصوصی یه جنگ اعصاب وحشتناک داریم و من هر شب این ۱۰ روز رو دارم گریه های بدجور میکنم که احساس میکنم بعضی وقتا به مرز سکته رسیدم !!!

 

با اینکه کارایی که داره باهام میکنه رو لحظه ای جبران میکنه ولی من باورم نمیشه این خصوصیه منه که انقد خودخواه شده !

 

انقد همه چیزو ترجیح میده به من !!

 

انقد اشکمو در میاره !!

 

۱۰۰۰ بار تا الان بای دادم و وقتی اومد سراغم پشیمون شدم ...

 

از بس خرم من !!

 

همین که با این فضاحت دوباره برگشتم و همین بلاگفا دارم مینویسم خریته دیگه !!

 

 

ولی واقعاً حال خوبی نیست و پوستم که ۲ ماه واسش زحمت کشیده بودم دوباره از حرص و جوش همش ریخته بیرون !!

 

اصلاً کلاً روزهای خوبی نیست ...

 

دانشگاه و شرکت مثل همیشه افتضاح پیش میره ! و بدتر از همه چیز احساسم به همه ی آدم هاس که بدجوری بدتر و عوض تر شده ! :(

 

 

چقد ناراحتم اینجا !  امیدوارم قبل از اینکه مجبور شم اینجارو حذف کنم بهم عادت کنیم !!

 

 

 

 

* همتون بدانید و آگاه باشید که واقعاً نمیدونستم چه جوری خبرتون کنم که اینجام !